هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

463

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

« يوسف غلام بچه » با يك تفنگچى « برمزيار » « 1 » به كوه رفته بود . چند شكارى در چرا ديده بوده است ، خواسته بود در كوه اسب بيندازد ، مرد كه « برمزيار » گفته بود : « مىگريزند ، نمىتوانى برسى » . قبول كرده بود . از بالا تفنگچى سياهى داده و او از پايين رفته ، به قول خودش : « شكار ديدم . از شوق خود را گم كردم . نشان هم نكرده ، انداختم » . يك ميشى زده بود . بعد از نماز ، « شاهزاده » به منزل « نواب بهرام ميرزا » رفت . من هم رفتم . چاى خورديم . نارنگى [ هم ] خورديم . به شام رفتيم . احوال روز را استفسار فرمودند ، نقل كرديم . 2 ساعت از شب گذشته ، « يحيى خان » احضار شد . قدرى استهزا شد . مىگفت تا دهات « ماكو » رفتم . بعد از شام ، قدرى نشسته ، مرخص شده و به منازل خود برگشته ، مشغول خواب شديم . صبح ، مىخواستيم همه باهم به شكار « كبك » برويم . هوا ، مه شد . برف هم مىباريد . موقوف كرديم . « شاهزاده » حمام رفته بود . بيرون آمده ، به منزل خود نشسته ، صحبت مىكرديم . به نهار رفتيم . سركار « اقدس » در حمام بودند . نهار را خودمانى خورديم . « اسحاق ميرزاى ناظر » ، بسيارى در طبخ مىكند ، و در اثناى نهار ، « على اصغر فراش خلوت » ، حكم « سركار » را رسانيد كه بعد از نهار در همين‌جا نشسته ، صحبت كنيد . تا ظهر در آن‌جا نشسته بوديم . سركار « اقدس » رنگ حنا بسته بودند . مزاح بيش از حد اتفاق افتاد . قابل نگارش نيست . پيش از همه به منزل خود آمدم . برادران ، كلا متعاقب به منزل من آمدند . « بهرام ميرزا » با « شاهزاده » مىگفت كه غلام تركمان من بيش از شماست . « شاهزاده » فرمود : « نيست » . « بهرام ميرزا » تسبيح خود را به من داد . گفتم : « انگشتان كفايت مىكند . » گفت : « بلكه يكى بيش از انگشتان باشد . » گفتم : « انگشت شكم را داخل مىكنم » . تسبيح را به حسب گذاشت . اسم تركمان‌ها [ را ] مىپرسيدند . گفت : يكى دوردى بك است . گفته شد كه يكى هم دورمدى بك . غير اين دو قسم ، قسم ديگر نيست . خنده شد .

--> ( 1 ) . احتمالا همان ورمزيار ( Varmazyar ) است .